غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

505

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نزديك رسيد حاجب سعد الملك از تزوير وزير آگاه شده آنراز را با منكوحه خويش در ميان نهاد و زن حاجب كيفيت حال را با شخصى كه متعلق او بود بازگفت و بمقتضاء كلمهء ( كل سرجاوز الاثنين شاع ) اين حديث به گوش پادشاه رسيده تمارضى كرد و فصاد را حاضر گردانيد و چون فصاد بازوى او را بسته دست به نيشتر برد سلطان از روى قهر و غضب در وى نگريست فصاد را لرزه بر اعضاء افتاده كيفيت واقعه را بر سبيل راستى معروض داشت آنگاه سلطان فرمود كه به همان نيشتر فصاد را رك زدند تا جان بقابض ارواح سپرد و سعد الملك را با متعلقان هلاك ساخته زن حاجب را عقد بست و چون ملاحده ازين صورت آگاهى يافتند قلعه را تسليم كردند و احمد عطاش اسير گشته محصلان بموجب فرمودهء سلطان او را دست‌وپابسته بر شترى نشاندند و باصفهان درآوردند و بعد از چند روز آن ملحد باطل را بتيغ قاتل گذرانيده سوختند در تاريخ گزيده مسطور است كه در زمان طغيان احمد عطاش نابينائى كه موسوم و ملقب بعلوى مدنى بود در اصفهان پيدا شد و آخرهاى روز بر سر كوچه عصائى بدست گرفته مىايستاد و ميگفت خدايش بيامرزاد كه اين پير فقير را بمنزلش رساند و مردم جهة ملاحظه كسب مثوبت پير نابينا را گرفته بسراى او كه در اقصاى آن كوچه بود ميبردند و حال آنكه آن كورباطن با جمعى از ملاحده در آن سرا كه مبتنى بود بر سردابها توطن داشت و هركس كه او را بدر سرا مىرسانيد جمعى از سرا بيرون ميجستند و آنشخص را گرفته در سردابه مىكشيدند و بانواع عقوبت مىكشتند و در آن اوقات اصفهانيان عزيزان خود را گم كرده بازنمىيافتند و نميدانستند كه حقيقت حال چيست تا روزى ضعيفه گدا بدر آنخانه رسيد و زبان بسؤال گشاده در آن اثنا آواز نالهء شنيد و تصور كرد كه بيماريست لاجرم گفت به نيت شفاء بيمار خويش مرا چيزى دهيد ملاحده پنداشتند كه آن زن گدا بافعال ايشان پىبرده تمسخر مىكند لاجرم قصد گرفتنش كردند و ضعيفه فرصت يافته خود را بسر كوچه رسانيد و كيفيت حادثه را با مردم تقرير كرد اصفهانيان خود درپى جست‌وجوى گم‌شده‌گان خويش بودند و چون اين حديث را از آن پيره‌زن گدا شنودند فى الحال بآنخانه شتافتند و علوى مدنى و معاونانش را گرفته در آنمنزل چاههاى و سردابها يافتند مملو از كشته و خسته و بر ديوارها چهارميخ كرده از مشاهدهء آنصورت فرياد از نهاد خلايق برآمده ملاحده را بخوارى هر چه تمامتر كشته و سوخته اجساد اموات خود را بگورستان بردند و دفن كردند و ايضا در كتاب مذبور مذكور است كه سلطان محمد در اواخر حيات بغزو هندوستان رفته بسيارى از هندوان بىايمانرا بقتل رسانيد و در آن ديار بتى سنگين كه قريب دو هزار من وزن داشت بدست سلطان افتاد و هندوان كس بدرگاه پادشاه فرستاده پيغام داند كه اگر آن صنم را بما بازدهند هم سنك آنمرواريد تسليم نمائيم سلطان محمد اين ملتمس را قبول نفرمود و فرمود كه اگر همچنين كنم مردم مرا محمد بت‌فروش گويند همچنانكه آذر را بت‌تراش گويند آنگاه آن بت را باصفهان نقل كرده در آستانهء مدرسهء كه حالا مقبره اوست انداخت